داستان های کوتاه و جالب
درباره وبلاگ


داستان آموزنده جدید, داستان بسیار زیبا, داستان جالب, داستان جدید, داستان های آموزنده, داستان های آموزنده جدید, داستان های آموزنده و جالب, داستان های بسیار زیبا, داستان های, داستان های جالب و جدید, داستان های زیبای خواندنی, داستان های کوتاه, داستان های کوتاه جدید, داستان کوتاه, داستان کوتاه جالب, داستان کوتاه جدید, داستان کوتاه خواندنی, داستان کوتاه و آموزنده جدید, داستانک, داستانک جالب, داستانک جدید, داستانک زیبا, داستان رفتگر, داستان جذاب, داستان جالب تحمل آمپول, داستان یک روحانی با ۷ دختر, داستان امپول, داستان کوتاه زندگی, روفتگر, داستان جدید و جذاب امپول زدن, داستان غمگین, داستان های امپولی جدید زیبا, داستان زیبای گنج و غلام, آمپول, داستان جالب یک روحانی, داستان کوتاه نجات زندگی, داستان امپول جدید, داستان یک روحانی با دختر!, داستانهای زیبا و خواندنی و تاثیرگذار, رفتگر غمگین, دختر و بچه در باران, داستان کوتاه برای عکاسی, داستان+جدید, دستانهای واقعی, داستان های جالب درد امپول, داستان کوتاه عکاسی, داستان بدحجاب, داستان کوتاه زندگی زیبا, داستان جدید خیلی حشره, امپول داستان جدید, داستان درداپول, داستان کوتاه نجات, دردآمپول, دختر بچه در باران, داستان جالب امپول, داستان جالب از امید, داستانک زیبا روحانی, دزد کییست, داستان غمگین معجزه کر, داستان شیطان و آبرو, داستان بد حجاب, داستانهای واقعی دزد, جدیدترین داستان امپول زدن من, خدا در عکاسی, داستان آمپول, داستان جالب دزد کیست, داستان دزد کیست؟, داستان های جدید از آمپول, داستانهای کوتاه جالب برای عکاسی, ﻋﮑﺎﺳﯽ ﻭ ﺧﺪﺍ, dastannak.blogsky.com/.../داستان-کوتاه- ... داستان کوتاه نجات زندگی, داستان تاثیر قرآن, داستان زیبا رفتگر, کودکان گمشده جدید, داستان توهم قفل, مسابقه جذاب و كوتاه, داستان آموزنده دزدی, کلام کوتاه وجالب, داستان های اموزنده بدحجابی, داستان مرد رفتگر داستانهای شهین خانم, داستانهای خیالی جذاب خانم مهندس, داستان های انگلیسی آموزنده, داستان های شهین خانوم, داستان های شهین, داستانهای کوتاه و اموزنده عربی, داستان کوتاه عربی اموزنده, داستان حضرت عیسی ازدواج مادر پیرزن, پندهای کوتاه کامل وینستون چرچیل, داستان های شهین خانم, شکر کوتاه کرگدن داستان عشق مازوخیسمی, داستان پروستات, داستان مازوخیست, داستانهای مازوخیستی, مشکل زناشویی انیشتین, نتایج کار خدایان یونان, داستان زناشویی لیلا, احتمال حاملگی قبل ازبلوغ, زمان رشد موها زهار, دسته بندی سن دختران, داستان خصوصی زناشویی, داستان زنان مازوخیسم, داستان مازوخیسم, داستان پستان, داستان مردی که مشکی پوش بود, داستان اسپرم همسرم, داستان کوتاه برای جنین, دانستنیهای مفیدوکوتاه زناشویی, رویش پستان, داستانهای دوست یابی, داستان کوتاه انحرافی, ایا بعد از یقط دوباره باردار میصم, دانستنی شیطان, داستان انحرافات جنسی, زهار, داستان هیجان انگیز زناشویی, داستان زناشویی واقعی, داستان زناشویی زن ومرد, داستان مازوخولیست, کارهای کوچک با عشق بزرگ, قرص های مونوفاز, داستان عبرت آموز غسال و جوان, داستان کوتاه درباره تفکرمثبت, داستان کوتاه ازدواج موفق, مشکل اصلی جامعه, قصه ای زناشویی, داستان های مازوخسیم , داستان فرشته و شاعر, استحمام بعد از سقط, حاملگی چگونه اتفاق می افتد, داستان خرید سینه بند, داستان باسن خیس, داستان های یادگارخواهی, انیمیشن متحرک بلوغ, داستان کوتاه انحرافی زناشویی, دانستنیهای پدران در دوران بارداری, داستانهای حاملگی, داستان پستان شیرده, داستان کوتاه بیضه داستان جدید, داستان های جدید, داستان های زیبا و آموزنده, داستان باحال, داستان کوتاه اموزنده جدید, داستانهای آموزنده و جالب, داستان اموزنده و جالب, داستانهای جدید, داستان کوتاه آموزنده, داستانهای زیبا و آموزنده, داستان های کوتاه آموزنده و زیبا, داستانهای جالب, داستان زیبا و آموزنده, داستانهای کوتاه آموزنده و جالب, داستان جدید, داستان های جالب و آموزنده, داستان های آموزنده و زیبا, داستان جالب و اموزنده, داستان آموزنده, داستان کوتاه آموزنده جالب, چادر, داستانهای کوتاه آموزنده, داستان کوتاه اموزنده, داستان های کوتاه اموزنده و جالب, داستان خیلی کوتاه, داستان های اموزنده و زیبا, داستان اموزنده, داستان های کوتاه و آموزنده جدید, داستانهای جالب و آموزنده, داستان اموزنده جدید, داستان های کوتاه آموزنده, داستانهای آموزنده, داستان های کوتاه آموزنده جدید, داستانهای زیبا و اموزنده, قصه های جدید, داستانهای بسیار زیبا, داستانهای اموزنده, داستان جالب جدید, داستانهای کوتاه اموزنده, داستان كوتاه جدید, داستان اعتماد, داستانهای کوتاه جدید, داستان های کوتاه بسیار زیبا و آموزنده, داستان کوتاه معنی دار, داستان های خیلی زیبا, داستان های کوتاه و آموزنده, داستان کوتاه اموزنده و زیبا, داستان من و خدا, داستانک های جدید, داستان کوتاه بسیار زیبا,

مدیر وبلاگ : حسنی
نویسندگان
پنجشنبه 8 تیر 1391

داستان کوتاه پول دود


فقیری از کنار دکان کباب فروشی میگذشت. مرد کباب فروش گوشت ها را در سیخها
کرده و به روی آتش نهاده باد میزند و بوی خوش گوشت سرخ شده در فضا پراکنده
شده بود. بیچاره مرد فقیر چون گرسنه بود و پولی هم نداشت تا از کباب بخورد
تکه نان خشکی را که در توبره داشت خارج کرده و بر روی دود کباب گرفته به
دهان گذاشت. او به همین ترتیب چند تکه نان خشک خورد و سپس براه افتاد تا از
آنجا برود ولی مرد کباب فروش به سرعت از دکان خارج شده دست وی را گرفت و
گفت:
کجا میروی پول دود کباب را که خورده ای بده. از قضا ملا از آنجا میگذشت جریان را دید و متوجه شد که مرد فقیر التماس و زاری میکند و تقاضا مینماید او را رها کنند. ولی مرد کباب فروش میخواست پول دودی را که وی خورده است بگیرد. ملا دلش برای مرد فقیر سوخت و جلو رفته به کباب فروش گفت: این مرد را آزاد کن تا برود من پول دود کبابی را که او خورده است میدهم. کباب فروش قبول کرد و مرد فقیر را رها کرد. ملا پس از رقتن فقیر چند سکه از جیبش خارج کرده و در حال که آنها را یکی پس از دیگری به روی زمین میانداخت به مرد کباب فروش گفت: بیا این هم صدای پول دودی که آن مرد خورده، بشمار و تحویل بگیر. مرد کباب فروش با حیرت به ملا نگریست و گفت: این چه طرز پول دادن است مرد خدا؟ ملا همان طور که پول ها را بر زمین میانداخت تا صدایی از آنها بلند شود گفت: خوب جان من کسی که دود کباب و بوی آنرا بفروشد و بخواهد برای آن پول بگیرد باید به جای پول صدای آنرا تحویل بگیرد.





نوع مطلب : داستان کوتاه پول دود، 
برچسب ها : داستان کوتاه پول دود، داستان زیبا و کوتاه پول دود، داستان آموزنده و کوتاه پول دود، داستان تاریخی پول دود، داستان عبرت آموز پول دود، داستان مهیج و کوتاه پول دود، داستان واقعی پول دود، داستان تخیلی پول دود، داستان عاشقانه پول دود، داستان کوتاه و زیبا، داستان کوتاه و آموزنده پول دود، داستان آموزنده نامه درمانی،
لینک های مرتبط :

داستان کوتاه آقایان مقدم ترند !

خانم باربارا والترز که از مجریان بسیار سرشناس تلویزیون های معتبر آمریکاست سالها پیش از شروع مبارزات آزادی طلبانه افغانستان داستانی مربوط به نقشهای جنسیتی در کابل تهیه کرد. در سفری که به افغانستان داشت متوجه شده بود که زنان همواره و بطور سنتی ۵ قدم عقب تر از همسرانشان راه می روند.
خانم والترز اخیرا نیز سفری به کابل داشت ملاحظه کرد که هنوز هم زنان پشت سر همسران خود قدم بر می دارند و…
علی رغم کنار زدن رژیم طالبان، زنان شادمانه سنت قدیمی را پاس می دارند.
خانم والترز به یکی از این زنان نزدیک شده و می پرسد: چرا شما زنان اینقدر خوشحالید از اینکه سنت دیرین را که زمانی برای از میان برداشتنش تلاش می کردید همچنان ادامه می دهید؟
این زن مستقیم به چشمان خانم والترز خیره شده و می گوید: بخاطر مین های زمینی!!





نوع مطلب : داستان کوتاه آقایان مقدم ترند !، 
برچسب ها : داستان کوتاه آقایان مقدم ترند !، داستان کوتاه آقایان مقدم ترند!، داستان زیبا و کوتاه آقایان مقدم ترند!، داستان آموزنده و کوتاه آقایان مقدم ترند!، داستان تاریخی آقایان مقدم ترند!، داستان عبرت آموز آقایان مقدم ترند!، داستان مهیج و کوتاه آقایان مقدم ترند!، داستان واقعی آقایان مقدم ترند!، داستان تخیلی آقایان مقدم ترند!، داستان عاشقانه آقایان مقدم ترند!، داستان کوتاه و زیبا، داستان کوتاه و آموزنده آقایان مقدم ترند!، داستان آموزنده نامه درمانی،
لینک های مرتبط :

داستان آموزنده پسر تنبل

مردی پسر تنبلی داشت که از زیر کار درمی‌رفت و همه چیز را به شوخی می‌گرفت. روزی او را نزد حکیم آورد و گفت: از شما می‌خواهم به این پسر من چیزی بگویید که دست از این تنبلی و بی‌تفاوتی‌اش بردارد و مثل بقیه بچه‌های این مدرسه به دنیای واقعیت و کار و تلاش برگردد.
حکیم با لبخند به پسر نگاه کرد و گفت: پسرم اگر تو همین باشی که پدرت می‌گوید زندگی سخت و دشواری مقابلت هست. آیا این را می‌دانی؟
پسر تنبل شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت: مهم نیست؟
حکیم با تبسم گفت: آفرین به تو که چیزی برای گفتن داری. لطفاً همینی که می‌گویی را درشت روی این تخته بنویس و برای استراحت با پدرت چند روزی میهمان ما باش.
صبح روز بعد وقتی همه شاگردان برای خوردن صبحانه دور هم جمع شدند حکیم به آشپز گفت که برای پسر تنبل غذای بسیار کمی بریزد. طوری که فقط سر پایش نگه دارد.
پسر که از غذای کم خود به شدت شاکی شده بود نزد حکیم آمد و به اعتراض گفت: این آشپز مدرسه شما برای من غذای بسیار کمی ریخت!
حکیم بی آن که حرفی بزند به نوشته‌ای که شب قبل پسر روی تخته نوشته بود اشاره کرد و گفت: این نوشته را با صدای بلند بخوان! حرفی است که خودت نوشته‌ای!
روی تخته نوشته شده بود: مهم نیست! و این برای پسر تنبل بسیار گران تمام شد. ظهر که شد دوباره موقع ناهار غذای کمی تحویل پسر تنبل شد. این بار پسر با اعتراض همراه پدرش نزد حکیم آمد و گفت: من اگر همین‌طوری کم غذا بخورم که خواهم مرد.
حکیم دوباره به تخته اشاره کرد و گفت: جواب تو همین است که خودت همیشه می‌گویی!
روز سوم پسر تنبل زار و نحیف نزد حکیم آمد و گفت: لطفاً به من بگویید اگر بخواهم غذای کافی به دست آورم چه کار کنم؟
حکیم به آشپزخانه رفت و گفت: هر چه را آشپز می‌گوید تا ظهر انجام بده!
پسر تنبل تا ظهر در آشپزخانه کار کرد و ظهر به اندازه کافی غذا خورد. او خوشحال و خندان نزد حکیم آمد و گفت: چه خوب شد راهی برای نجات از گرسنگی پیدا کردم! و بعد خوشحال و خندان برای تأمین شام خود به آشپزخانه برگشت.
پدر پسر تنبل با تعجب به حکیم نگاه کرد و از او پرسید: راز این به کار افتادن فرزندم چه بود؟
حکیم با خنده گفت: او حق داشت بگوید مهم نیست! چون چیزی که برای شما مهم بود و برای حفظ اهمیتش حاضر بودید تلاش کنید، او به خاطر تنبلی‌اش و این که همیشه شما بار کار او را بر دوش می‌گرفتید دلیلی برای نامهم شمردنش پیدا می‌کرد. اما وقتی موضوع به گرسنگی خودش برگشت فهمید که اوضاع جدی است و این‌جا دیگر جای بازی نیست معنی مهم بودن را فهمید و به خود تکانی داد. شما هم از این به بعد عواقب کار و نظر او را مستقیم به خودش برگردانید و بی‌جهت بار تنبلی او را خودتان به تنهایی به دوش نکشید. خواهید دید که وقتی ببیند نتیجه اعمال ناپسندش مستقیم متوجه خودش می‌شود اعمال درست برای او مهم می‌شوند و دیگر همه چیز عالم برایش نامهم نمی‌شوند.





نوع مطلب : داستان آموزنده پسر تنبل، 
برچسب ها : داستان کوتاه پسر تنبل، داستان زیبا و کوتاه پسر تنبل، داستان آموزنده و کوتاه پسر تنبل، داستان تاریخی پسر تنبل، داستان عبرت آموز پسر تنبل، داستان مهیج و کوتاه پسر تنبل، داستان واقعی پسر تنبل، داستان تخیلی پسر تنبل، داستان عاشقانه پسر تنبل، داستان کوتاه و زیبا، داستان کوتاه و آموزنده پسر تنبل، داستان آموزنده نامه درمانی،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 7 تیر 1391

داستان جالب کلاه فروش

کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت.تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند.لذا کلاه ها را کنار گذاشت وخوابید.وقتی بیدار شد متوجه شدکه کلاه ها نیست . بالای سرش را نگاه کرد . تعدادی میمون را دید که کلاه را برداشته اند.
فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد.در حال فکر کردن سرش را خاراند ودید که میمون ها همین کارراکردند.اوکلاه راازسرش برداشت ودید که میمون ها هم ازاوتقلید کردند.به فکرش رسید… که کلاه خود را روی زمین پرت کند.لذا این کار را کرد.میمونها هم کلاهها را بطرف زمین پرت کردند.او همه کلاه ها را جمع کرد وروانه شهر شد.
سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد.پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش را تعریف کرد وتاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد کند.یک روز که او از همان جنگلی گذشت در زیر درختی استراحت کرد وهمان قضیه برایش اتفاق افتاد.
او شروع به خاراندن سرش کرد.میمون ها هم همان کار را کردند.او کلاهش را برداشت,میمون ها هم این کار را کردند.نهایتا کلاهش رابرروی زمین انداخت.ولی میمون ها این کار را نکردند.
یکی از میمون هااز درخت پایین امد وکلاه رااز سرش برداشت
ودر گوشی محکمی به او زد و گفت : فکر می کنی فقط تو پدر بزرگ داری.

نکته : رقابت سکون ندارد.





نوع مطلب : داستان جالب کلاه فروش، 
برچسب ها : داستان کوتاه کلاه فروش، داستان زیبا و کوتاه کلاه فروش، داستان آموزنده و کوتاه کلاه فروش، داستان تاریخی کلاه فروش، داستان عبرت آموز کلاه فروش، داستان مهیج و کوتاه کلاه فروش، داستان واقعی کلاه فروش، داستان تخیلی کلاه فروش، داستان عاشقانه کلاه فروش، داستان کوتاه و زیبا، داستان کوتاه و آموزنده کلاه فروش، داستان آموزنده نامه درمانی،
لینک های مرتبط :

داستان آموزنده (تفاوت فرهنگی)

ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا هستیم. یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره‌اش پیداست اروپایی است، سینی غذایش را تحویل می‌گیرد و سر میز می‌نشیند، سپس یادش می‌افتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند می‌شود تا آنها را بیاورد، وقتی برمی‌گردد، با شگفتی مشاهده می‌کند که یک مرد سیاه‌پوست، احتمالا اهل آفریقا (با توجه …به قیافه‌اش)، آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست! بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس می‌کند. اما به‌سرعت افکارش را تغییر می‌دهد و فرض را بر این می‌گیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینه اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست. او حتی این را هم در نظر می‌گیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعدهغذایی‌اش را ندارد. در هر حال، تصمیم می‌گیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند.

جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ می‌دهد. دختر اروپایی سعی می‌کند کاری کند؛ این‌که غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود. به این ترتیب، مرد سالاد را می‌خورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمی‌دارند، و یکی از آنها ماست را می‌خورد و دیگری پای میوه را. همه این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛ مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرم‌کننده و با مهربانی لبخند می‌زنند. آنها ناهارشان را تمام می‌کنند. زن اروپایی بلند می‌شود تا قهوه بیاورد. و اینجاست که پشت سر مرد سیاه‌پوست، کاپشن خودش را آویزان روی صندلی پشتی می‌بیند، و ظرف غذایش را که دست‌نخورده روی میز مانده است.
توضیح پائولو کوئلیو:
من این داستان زیبا را به همه کسانی تقدیم می‌کنم که در برابر دیگران با ترس و احتیاط رفتار می‌کنند و آنها را افرادی پایین‌مرتبه می‌دانند. داستان را به همه این آدم‌ها تقدیم می‌کنم که با وجود نیت‌های خوبشان، دیگران را از بالا نگاه می‌کنند و نسبت به آنها احساس سَروَری دارند. چقدر خوب است که همه ما خودمان را از پیش‌داوری‌ها رها کنیم، وگرنه احتمال دارد مثل احمق‌ها رفتار کنیم؛ مثل دختر بیچاره اروپایی که فکر می‌کرد در بالاترین نقطه تمدن است، در حالی که آفریقاییِ دانش‌آموخته به او اجازه داد از غذایش بخورد…





نوع مطلب : داستان آموزنده (تفاوت فرهنگی)، 
برچسب ها : داستان کوتاه تفاوت فرهنگی، داستان زیبا و کوتاه تفاوت فرهنگی، داستان آموزنده و کوتاه تفاوت فرهنگی، داستان تاریخی تفاوت فرهنگی، داستان عبرت آموز تفاوت فرهنگی، داستان مهیج و کوتاه تفاوت فرهنگی، داستان واقعی تفاوت فرهنگی، داستان تخیلی تفاوت فرهنگی، داستان عاشقانه تفاوت فرهنگی، داستان کوتاه و زیبا، داستان کوتاه و آموزنده تفاوت فرهنگی، داستان آموزنده نامه درمانی،
لینک های مرتبط :

داستان کوتاه (طلاق برنامه ریزی شده !)

با اصرار از شوهرش می‌خواهد که طلاقش دهد.
شوهرش میگوید چرا؟ ما که زندگی‌ خوبی‌ داریم.
از زن اصرار و از شوهر انکار.
در نهایت شوهر با سرسختی زیاد می‌پذیرد، به شرط و شروط ها.
زن مشتاقانه انتظار می‌کشد شرح شروط را.
تمام 1364 سکه? بهار آزادی مهریه آت را می‌باید ببخشی .
زن با کمال میل می‌پذیرد.

در دفترخانه مرد رو به زن کرده و میگوید حال که جدا شدیم . لیکن تنها به یک سوالم جواب بده .
زن می‌پذیرد.
“چه چیز باعث شد اصرار بر جدائی داشته باشی‌ و به خاطر آن حاضر شوی قید مهریه ات که با آن دشواری حین بله برون پدر و مادرت به گردنم انداختن را بزنی‌.
زن با لبخندی شیطنت آمیز جواب داد :طاقت شنیدن داری؟
مرد با آرامی گفت :آری .
زن با اعتماد به نفس گفت: 2 ماه پیش با مردی اشنا شدم که از هر لحاظ نسبت به تو سر بود.از اینجا یک راست میرم محضری که وعده دارم با او ، تا زندگی‌ واقعی در ناز و نعمت را تجربه کنم.
مرد بیچاره هاج و واج رفتن همسر سابقش را به تماشا نشست.
زن از محضر طلاق بیرون آمد و تاکسی گرفت .وقتی‌ به مقصد رسید کیفش را گشود تا کرایه را بپردازد.نامه‌ای در کیفش بود . با تعجب بازش کرد .
خطّ همسر سابقش بود.نوشته بود: ” فکر می‌کردم احمق باشی‌ ولی‌ نه اینقدر.
نامه را با پوزخند پاره کرد و به محضر ازدواجی که با همسر جدیدش وعده کرده بود رفت .منتظر بود که تلفنش زنگ زد.
برق شادی در چشمانش قابل دیدن بود.شماره? همسر جدیدش بود.
تماس را پاسخ گفت: سلام کجایی پس چرا دیر کردی.
پاسخ آنطرف خط تمام عالم را بر سرش ویران کرد.
صدا، صدای همسر سابقش بود که میگفت : باور نکردی؟، گفتم فکر نمیکردم اینقدر احمق باشی‌.این روزها میتوان با 1 میلیون تومان مردی ثروتمند کرایه کرد تا مردان گرفتار از شرّ زنان احمق با مهریه‌های سنگینشان نجات یابند !





نوع مطلب : داستان کوتاه (طلاق برنامه ریزی شده !)، 
برچسب ها : داستان کوتاه طلاق، داستان زیبا و کوتاه طلاق، داستان آموزنده و کوتاه طلاق، داستان تاریخی طلاق، داستان عبرت آموز طلاق، داستان مهیج و کوتاه طلاق، داستان واقعی طلاق، داستان تخیلی طلاق، داستان عاشقانه طلاق، داستان کوتاه و زیبا، داستان کوتاه و آموزنده طلاق، داستان آموزنده نامه درمانی،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 7 تیر 1391

داستان کوتاه قهرمان

استادمون امروز در آخر کلاس ، برای جمع بندی حرفاش گفت : به قول گالیله:بیچاره مردمی که نیاز به قهرمان دارند !
هدی که یکی از همکلاسی های باهوش کلاسمونه هم تند و سریع گفت : بیچاره مردمی که قهرمان ندارند !
آقای دکتر … با بی تفاوتی گفت : خانم محبی ! این نظر شخصی شماست !! و خواست از کلاس بره بیرون که هدی گفت : این جمله من نیست ، این جمله حکیم ارد بزرگ در کتاب
سرخ است
استادمون هم گفت : من نه نظریه قاره کهن حکیم و نه کهکشان اندیشه و نه حتی جملاتش را قبول ندارم … و هدی هم گفت : این نظر شخصی شماست !
استاد بد اخلاقمون آتیش گرفت : وایساد و با صورت و گوش های سرخ ، نیم ساعت هر چی فحش و دری وری به دهنش می رسید به حکیم ارد بزرگ داد !
من هم که عاشق افکار ارد بزرگم داغون شدم چند بار دستم رو بردم بالا که به استاد بگم بابا ول کنین چرا بحث رو شخصی کردین ! چرا بجای استدلال نظری ، فحش میدین ؟! اما آقای
به اصطلاح دکتر بی ادب نزاشت حرفمو بزنم …
وقتی که در کلاس رو محکم کوبید و رفت همکلاسی ها دور صندلی هدی که اشک دور چشای قشنگش جمع شده بود رو گرفتن و می گفتن انتقام ما رو از این مردک گرفتی ! دم حکیم
گرم !!! یکی از پسرای کلاس گفت : ارزش قهرمان رو الان می فهمیم دو ترمه این جناب استاد پدر هممون رو در آورده اما امروز پدر خودش درآمد چون ما قهرمانی مثل خانم محبی
داشتیم . هدی خندش گرفت جالب بود چشماش پر اشک اما لبهاش می خندید …

آره به قول حکیم ارد بزرگ :
بیچاره مردمی که قهرمان ندارند .





نوع مطلب : داستان کوتاه قهرمان، 
برچسب ها : داستان کوتاه قهرمان، داستان زیبا و کوتاه قهرمان، داستان آموزنده و کوتاه قهرمان، داستان تاریخی قهرمان، داستان عبرت آموز قهرمان، داستان مهیج و کوتاه قهرمان، داستان واقعی قهرمان، داستان تخیلی قهرمان، داستان عاشقانه قهرمان، داستان کوتاه و زیبا، داستان کوتاه و آموزنده قهرمان، داستان آموزنده نامه درمانی،
لینک های مرتبط :

داستان کوتاه و آموزنده نامه درمانی

مدت زیادی از زمان ازدواجشان می‌گذشت و طبق معمول زندگی فراز و نشیب‌های خاص خودش را داشت.

یک روز زن که از ساعت‌های زیاد کار شوهر عصبانی بود و همه چیز را از هم پاشیده می‌دید، زبان به شکایت گشود و باعث ناامیدی شوهرش شد.
مرد پس از یک هفته سکوت همسرش، با کاغذ و قلمی‌در دست به طرف او رفت و پیشنهاد کرد هر آنچه را که باعث آزارشان می‌شود را بنویسید و در مورد آن‌ها بحث و تبادل نظر کنند.
زن که گله‌های بسیاری داشت بدون اینکه سرخود را بلند کند، شروع کرد به نوشتن.
مرد پس از نگاهی عمیق و طولانی به همسر، نوشتن را آغاز کرد.
یک ربع بعد با نگاهی به یکدیگر کاغذ‌ها را رد وبدل کردند. مرد به زن عصبانی و کاغذ لبریز از شکایت خیره ماند…
اما زن با دیدن کاغذ شوهر، خجالت زده شد و به سرعت کاغذ خود را پاره کرد.
شوهرش در هر دو صفحه این جمله را تکرار کرده بود:

“دوستت دارم عزیزم





نوع مطلب : داستان کوتاه و آموزنده نامه درمانی، 
برچسب ها : داستان کوتاه نامه درمانی، داستان زیبا و کوتاه نامه درمانی، داستان آموزنده و کوتاه نامه درمانی، داستان تاریخی نامه درمانی، داستان عبرت آموز نامه درمانی، داستان مهیج و کوتاه نامه درمانی، داستان واقعی نامه درمانی، داستان تخیلی نامه درمانی، داستان عاشقانه نامه درمانی، داستان کوتاه و زیبا، داستان کوتاه و آموزنده نامه درمانی، داستان آموزنده نامه درمانی،
لینک های مرتبط :





موضوعات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
فروشگاه اینترنتی بای اُور
فروشگاه اینترنتی نینجامارکت
فروشگاه اینترنتی ماهواره کالا
فروشگاه اینترنتی خاوران مارکت
فروشگاه اینترنتی آقامارکت
فروشگاه اینترنتی دل مارکت
فروشگاه اینترنتی زیور مارکت
فروشگاه اینترنتی بچه مارکت
فروشگاه اینترنتی لیزشاپ
فروشگاه اینترنتی چلچلی
فروشگاه اینترنتی امروز مارکت
فروشگاه اینترنتی شاه مارکت
فروشگاه اینترنتی سوپراستور
فروشگاه اینترنتی هوالرزاق
فروشگاه اینترنتی بیست بیست
فروشگاه اینترنتی بچه مارکت
فروشگاه اینترنتی تینا مارکت
فروشگاه اینترنتی دیجی کالا
فروشگاه اینترنتی لیزمارکت
فروشگاه اینترنتی سئوکالا
فروشگاه اینترنتی دیارکالا
فروشگاه اینترنتی یوروکالا
فروشگاه اینترنتی دیجی مارکت
فروشگاه اینترنتی قران
فروشگاه اینترنتی خاوران شاپ
فروشگاه اینترنتی هالیوودشاپ
فروشگاه اینترنتی خریدکن
فروشگاه اینترنتی سحامارکت
فروشگاه اینترنتی دکه
فروشگاه اینترنتی سیپک
فروشگاه اینترنتی ماه مارکت
فروشگاه اینترنتی توشاپ
فروشگاه اینترنتی ساعت دیواری

فروشگاه اینترنتی دیجی کالا
 
 
بالای صفحه
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات