داستان های کوتاه و جالب
درباره وبلاگ


داستان آموزنده جدید, داستان بسیار زیبا, داستان جالب, داستان جدید, داستان های آموزنده, داستان های آموزنده جدید, داستان های آموزنده و جالب, داستان های بسیار زیبا, داستان های, داستان های جالب و جدید, داستان های زیبای خواندنی, داستان های کوتاه, داستان های کوتاه جدید, داستان کوتاه, داستان کوتاه جالب, داستان کوتاه جدید, داستان کوتاه خواندنی, داستان کوتاه و آموزنده جدید, داستانک, داستانک جالب, داستانک جدید, داستانک زیبا, داستان رفتگر, داستان جذاب, داستان جالب تحمل آمپول, داستان یک روحانی با ۷ دختر, داستان امپول, داستان کوتاه زندگی, روفتگر, داستان جدید و جذاب امپول زدن, داستان غمگین, داستان های امپولی جدید زیبا, داستان زیبای گنج و غلام, آمپول, داستان جالب یک روحانی, داستان کوتاه نجات زندگی, داستان امپول جدید, داستان یک روحانی با دختر!, داستانهای زیبا و خواندنی و تاثیرگذار, رفتگر غمگین, دختر و بچه در باران, داستان کوتاه برای عکاسی, داستان+جدید, دستانهای واقعی, داستان های جالب درد امپول, داستان کوتاه عکاسی, داستان بدحجاب, داستان کوتاه زندگی زیبا, داستان جدید خیلی حشره, امپول داستان جدید, داستان درداپول, داستان کوتاه نجات, دردآمپول, دختر بچه در باران, داستان جالب امپول, داستان جالب از امید, داستانک زیبا روحانی, دزد کییست, داستان غمگین معجزه کر, داستان شیطان و آبرو, داستان بد حجاب, داستانهای واقعی دزد, جدیدترین داستان امپول زدن من, خدا در عکاسی, داستان آمپول, داستان جالب دزد کیست, داستان دزد کیست؟, داستان های جدید از آمپول, داستانهای کوتاه جالب برای عکاسی, ﻋﮑﺎﺳﯽ ﻭ ﺧﺪﺍ, dastannak.blogsky.com/.../داستان-کوتاه- ... داستان کوتاه نجات زندگی, داستان تاثیر قرآن, داستان زیبا رفتگر, کودکان گمشده جدید, داستان توهم قفل, مسابقه جذاب و كوتاه, داستان آموزنده دزدی, کلام کوتاه وجالب, داستان های اموزنده بدحجابی, داستان مرد رفتگر داستانهای شهین خانم, داستانهای خیالی جذاب خانم مهندس, داستان های انگلیسی آموزنده, داستان های شهین خانوم, داستان های شهین, داستانهای کوتاه و اموزنده عربی, داستان کوتاه عربی اموزنده, داستان حضرت عیسی ازدواج مادر پیرزن, پندهای کوتاه کامل وینستون چرچیل, داستان های شهین خانم, شکر کوتاه کرگدن داستان عشق مازوخیسمی, داستان پروستات, داستان مازوخیست, داستانهای مازوخیستی, مشکل زناشویی انیشتین, نتایج کار خدایان یونان, داستان زناشویی لیلا, احتمال حاملگی قبل ازبلوغ, زمان رشد موها زهار, دسته بندی سن دختران, داستان خصوصی زناشویی, داستان زنان مازوخیسم, داستان مازوخیسم, داستان پستان, داستان مردی که مشکی پوش بود, داستان اسپرم همسرم, داستان کوتاه برای جنین, دانستنیهای مفیدوکوتاه زناشویی, رویش پستان, داستانهای دوست یابی, داستان کوتاه انحرافی, ایا بعد از یقط دوباره باردار میصم, دانستنی شیطان, داستان انحرافات جنسی, زهار, داستان هیجان انگیز زناشویی, داستان زناشویی واقعی, داستان زناشویی زن ومرد, داستان مازوخولیست, کارهای کوچک با عشق بزرگ, قرص های مونوفاز, داستان عبرت آموز غسال و جوان, داستان کوتاه درباره تفکرمثبت, داستان کوتاه ازدواج موفق, مشکل اصلی جامعه, قصه ای زناشویی, داستان های مازوخسیم , داستان فرشته و شاعر, استحمام بعد از سقط, حاملگی چگونه اتفاق می افتد, داستان خرید سینه بند, داستان باسن خیس, داستان های یادگارخواهی, انیمیشن متحرک بلوغ, داستان کوتاه انحرافی زناشویی, دانستنیهای پدران در دوران بارداری, داستانهای حاملگی, داستان پستان شیرده, داستان کوتاه بیضه داستان جدید, داستان های جدید, داستان های زیبا و آموزنده, داستان باحال, داستان کوتاه اموزنده جدید, داستانهای آموزنده و جالب, داستان اموزنده و جالب, داستانهای جدید, داستان کوتاه آموزنده, داستانهای زیبا و آموزنده, داستان های کوتاه آموزنده و زیبا, داستانهای جالب, داستان زیبا و آموزنده, داستانهای کوتاه آموزنده و جالب, داستان جدید, داستان های جالب و آموزنده, داستان های آموزنده و زیبا, داستان جالب و اموزنده, داستان آموزنده, داستان کوتاه آموزنده جالب, چادر, داستانهای کوتاه آموزنده, داستان کوتاه اموزنده, داستان های کوتاه اموزنده و جالب, داستان خیلی کوتاه, داستان های اموزنده و زیبا, داستان اموزنده, داستان های کوتاه و آموزنده جدید, داستانهای جالب و آموزنده, داستان اموزنده جدید, داستان های کوتاه آموزنده, داستانهای آموزنده, داستان های کوتاه آموزنده جدید, داستانهای زیبا و اموزنده, قصه های جدید, داستانهای بسیار زیبا, داستانهای اموزنده, داستان جالب جدید, داستانهای کوتاه اموزنده, داستان كوتاه جدید, داستان اعتماد, داستانهای کوتاه جدید, داستان های کوتاه بسیار زیبا و آموزنده, داستان کوتاه معنی دار, داستان های خیلی زیبا, داستان های کوتاه و آموزنده, داستان کوتاه اموزنده و زیبا, داستان من و خدا, داستانک های جدید, داستان کوتاه بسیار زیبا,

مدیر وبلاگ : حسنی
نویسندگان

داستان درخواست طلاق
وقتی آن شب از شرکت به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد. دست او را گرفتم و گفتم: «باید چیزی را به تو بگویم.»
او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می‌دیدم. یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او می‌گفتم که در ذهنم چه می‌گذرد. من طلاق می‌خواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمی‌رسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید: «چرا؟»
از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی شود. ظرف غذایش را به کناری پرت کرد و سرم داد کشید: «تو مرد نیستی!»
آن شب، دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم. او گریه می‌کرد. می‌دانم دوست داشت بداند که چه بر سر زندگی‌اش آمده است. اما واقعاً نمی‌توانستم جواب قانع‌کننده‌ای به او بدهم. من دیگر دوستش نداشتم، فقط دلم برایش می‌سوخت. با یک احساس گناه و عذاب وجدان عمیق، برگه طلاق را آماده کردم که در آن قید شده بود می‌تواند خانه، ماشین، و سی درصد از سهم شرکتم را بردارد. نگاهی به برگه‌ها انداخت و آن را ریز ریز پاره کرد. زنی که ده سال زندگیش را با من گذرانده بود برایم به غریبه‌ای تبدیل شده بود. از اینکه وقت و انرژیش را برای من به هدر داده بود متأسف بودم اما واقعاً نمی‌توانستم به آن زندگی برگردم چون عاشق یک نفر دیگر شده بودم. آخر بلند بلند جلوی من گریه سر داد و این دقیقاً همان چیزی بود که انتظار داشتم ببینم. برای من گریه او نوعی رهایی بود. فکر طلاق که هفته‌ها بود ذهن من را به خود مشغول کرده بود، الان محکم‌تر و واضح‌تر شده بود. 

برای دیدن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید





نوع مطلب :
برچسب ها : داستان کوتاه درخواست طلاق، داستان جدید درخواست طلاق، داستان خواندنی درخواست طلاق، داستان مفید درخواست طلاق، داستان جالب درخواست طلاق، داستان جذاب درخواست طلاق، داستان رمانتیک درخواست طلاق،
لینک های مرتبط :

داستان عاشق ساده دل
جوانی ساده ناگهان مجذوب دخترکی شد، او نتوانست نگاهش را از وی بردارد، لحظاتی به طور مداوم به او نگاه کرد. عشق دخترک در دل وی افتاد. او که برای خواندن نماز به مسجد رفته بود، مسجد را ترک کرد و به در خانه دخترک رفت.
پس از در زدن، پدر دخترک در را باز کرد. جوان خود را معرفی کرد و ماجرا را گفت او از دخترک صاحب خانه خواستگاری کرد. صاحب خانه هم موافقت خود را اعلام کرد و گفت: با توجه به جایگاه و شهرت شما، بنده هم موافق ازدواج شما هستم اما مشکلی وجود دارد و آن هم این است که ما کافرهستیم.
جوان که فریب شیطان را خورده و کاملا عاشق شده بود فورا گفت: مشکلی نیست، بنده هم کافر می‌شوم. بلافاصله هم خروج خود از اسلام را اعلام کرد و کافرشد.
سپس پدر دخترک گفت: البته قبل از ازدواج باید با دخترم هم دیدار کنی تا شاید او هم شرطی برای ازدواج داشته باشد. جوان موافقت کرد و پیش دخترک رفت. دخترک کافر از جوان خواست که برای اثبات عشق‌اش به او، جرعه ای شراب بنوشد. جوان که فریب خورده بود فورا پذیرفت و جرعه ای که برایش آورده بودند را خورد. 

برای دیدن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید





نوع مطلب :
برچسب ها : داستان جدید عاشق ساده دل، داستان کوتاه عاشق ساده دل، داستان جذاب عاشق ساده دل، داستان جالب عاشق ساده دل،
لینک های مرتبط :

داستان باز هم تو را می‌خواهم
روزی پسری خوش‌چهره در حال چت کردن با یک دختر بود. پس از گذشت دو ماه، پسر علاقه بسیاری نسبت به او پیدا کرد. اما دختر به او گفت: «می‌خواهم رازی را به تو بگویم.»
پسر گفت: «گوش می‌کنم.»
دختر گفت: «پیتر من می‌خواستم همان اول این مساله را با تو در میان بگذارم اما نمی‌دانم چرا همان اول نگفتم، راستش را بخواهی من از همان کودکی فلج بودم و هیچوقت آنطور که باید خوش قیافه نبودم. بابت این دو ماه واقعاً از تو عذر می‌خواهم.»
پیتر گفت: «مشکلی نیست.»
دختر پرسید: «یعنی تو الان ناراحت نیستی؟»
پیتر گفت: «ناراحت از این نیستم که دختری که تمام اخلاقیاتش با من می‌خواند فلج است. از این ناراحتم که چرا همان اول با من رو راست نبود. اما مشکلی نیست من باز هم تو را می‌خواهم.»
دختر با تعجب گفت: «یعنی تو باز هم می‌خواهی با من ازدواج کنی؟»
پیتر در کمال آرامش و با لبخندی که پشت تلفن داشت گفت: «آره عشق من.»
دختر پرسید: «مطمئنی پیتر؟»
پیتر گفت: «آره و همین امروز هم می‌خواهم تو را ببینم.» 

برای دیدن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید





نوع مطلب :
برچسب ها : داستان باز هم تو را می‌خواهم، داستان جدید باز هم تو را می‌خواهم، داستانک باز هم تو را می‌خواهم،
لینک های مرتبط :

داستان فرزند شما کودن است

یک روز معلم ادیسون نامه‌ای برای مادر او نوشت و آن را به ادیسون داد که به مادرش تحویل دهد.
ادیسون نامه را به مادرش تحویل داد. در آن نوشته بود: فرزند شما کودن است و مدرسه ما جای کودن‌ها نیست.
مادر ادیسون سخت ناراحت و پریشان شد. ولی با تمام توانش سعی کرد این موضوع را در چهره خود نشان ندهد. او تصمیم گرفت نامه را برای ادیسون اینگونه بخواند: فرزند شما نابغه است مدرسه ما نمی‌تواند بیشتر از این به او آموزش دهد. از این به بعد شما شخصا آموزش او را به عهده بگیرید.
از آن روز به بعد مادر ادیسون در خانه با سختکوشی و ایثار فراوان آموزش پسرش را به عهده گرفت.
نتیجه کار این مادر دلسوز و فداکار این بود که ادیسون در سیزده سالگی اولین اختراعش را به ثبت رساند و بعدها هم روشنایی را به مردم جهانی که او را کودن می‌پنداشتند هدیه کرد… 
برای دیدن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید





نوع مطلب :
برچسب ها : داستان جدید فرزند شما کودن است، داستان جالب فرزند شما کودن است، داستان کوتاه فرزند شما کودن است،
لینک های مرتبط :

سه میهمان ناخوانده ...

زنی هنگام بیرون آمدن از خانه، سه پیرمرد با ریش های بلند سفید را دید که جلوی در نشسته اند.
زن گفت: هر چه فکر می کنم شما را نمی شناسم؛ اما باید گرسنه باشید. لطفا" بیایید تو و چیزی بخورید.
آنها پرسیدند: آیا همسرت در خانه است؟
زن گفت: نه.
آنها گفتند: پس ما نمی توانیم بیاییم.
غروب، وقتی مرد به خانه آمد، زنش برای او تعریف کرد که چه اتفاقی افتاده است.
مرد گفت: برو به آنها بگو من خانه هستم و دعوتشان کن.
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. اما آنها گفتند: ما نمی توانیم باهمدیگر وارد خانه بشویم.
زن پرسید: چرا؟ 

 
برای دیدن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید


داستان سه میهمان ناخوانده ...، داستان جدید، داستان کوتاه، داستان مفید، داستان جذاب داستان سه میهمان ناخ، سه میهمان ناخوانده ...، داستان جالب سه میهمان ناخوانده، داستان جذاب سه میهمان ناخوانده، داستان مفید سه میهمان ناخوانده، داستان کوتاه سه میهمان ناخوانده





نوع مطلب :
برچسب ها : داستان جذاب سه میهمان ناخوانده، داستان جالب سه میهمان ناخوانده، داستان جدید سه میهمان ناخوانده،
لینک های مرتبط :



داستان جالب چه کسى کر است

مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوائیش کم شده است. به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولى نمى‌دانست این موضوع را چگونه با او در میانبگذارد. بدین خاطر، نزد دکتر خانوادگى‌شان رفت و مشکل را با او در میان گذاشت.
دکتر گفت براى این که بتوانى دقیق‌تر به من بگویى که میزان ناشنوایى همسرت چقدر است  آزمایش ساده‌اى وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو:
«ابتدا در فاصله چهار مترى او بایست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنید همین  کار را در فاصله سه متری تکرار کن. بعد در دو مترى و به همین ترتیب تا بالاخره جواب دهد.»
آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق تلویزیون نشسته   بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود
چهار متر است. بگذار امتحان کنم. 
برای دیدن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :





موضوعات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
فروشگاه اینترنتی بای اُور
فروشگاه اینترنتی نینجامارکت
فروشگاه اینترنتی ماهواره کالا
فروشگاه اینترنتی خاوران مارکت
فروشگاه اینترنتی آقامارکت
فروشگاه اینترنتی دل مارکت
فروشگاه اینترنتی زیور مارکت
فروشگاه اینترنتی بچه مارکت
فروشگاه اینترنتی لیزشاپ
فروشگاه اینترنتی چلچلی
فروشگاه اینترنتی امروز مارکت
فروشگاه اینترنتی شاه مارکت
فروشگاه اینترنتی سوپراستور
فروشگاه اینترنتی هوالرزاق
فروشگاه اینترنتی بیست بیست
فروشگاه اینترنتی بچه مارکت
فروشگاه اینترنتی تینا مارکت
فروشگاه اینترنتی دیجی کالا
فروشگاه اینترنتی لیزمارکت
فروشگاه اینترنتی سئوکالا
فروشگاه اینترنتی دیارکالا
فروشگاه اینترنتی یوروکالا
فروشگاه اینترنتی دیجی مارکت
فروشگاه اینترنتی قران
فروشگاه اینترنتی خاوران شاپ
فروشگاه اینترنتی هالیوودشاپ
فروشگاه اینترنتی خریدکن
فروشگاه اینترنتی سحامارکت
فروشگاه اینترنتی دکه
فروشگاه اینترنتی سیپک
فروشگاه اینترنتی ماه مارکت
فروشگاه اینترنتی توشاپ
فروشگاه اینترنتی ساعت دیواری

فروشگاه اینترنتی دیجی کالا
 
 
بالای صفحه
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic